
«نه» نخستین نشانه و نمونه ی نخواستن ناروایی ها و نا به کاری ها بود؛
نخستین نشان پاکی انسان و نخستین نمودِ آدمی. آدمی با «نه» آغاز می شود،
با «نه» نمود می یابد و با «نه» به بلندای حقیقت انسانی و جانشینی خداوند
بر زمین دست می یابد؛ با «نه».
تاریخ انسان، در گذار طولانی زمان، سرشار است از تباهی های پیوسته،
از ستم های مستمر و از ظلم های خاموش و آدمیانی که خاموش، با
آرامشی جانورانه، آرام آمده اند، آرام رفته اند و آرام خورده اند و آرام خفته اند
و آرام مرده اند و آرام ... آه ... این که قبرستانی است شوم و پلید؛ نه جامعه ای
پویا و انسانی؛ پرنشاط و کمال جوی... و ... این که جنگلی است شوم؛
با جانورانی آرام، که به آرامی خورده می شوند و ددانی آسوده، که به آسودگی
خورده اند و فضایی که در آن بوی خون، بوی همیشگی آن شده است و آرامشی
که برآیند جانورانگی آن است؛ جنگلی با بنیاد های درختانی باستانی، به جای مانده
از اعصار و قرون، سنگواره و سخت، که هر از چندگاهی، ضجه ای دردناک،
خاموشی هراسناکش را در هم می شکند و صدای غرشی، فضای تاریک و وهمناک
آن را پر می کند؛ ضجه ای و غرشی؛ نشان نابودی جان داری، در چنگال های وحشت
و نفرت ددی ... و باز خاموشی... و باز خاموشی... و باز اندوه... و باز سکون... و باز
آرامشی هولناک و جانورانه و تاریخ انسان، این گونه... سپری می شود و به راستی،
خاموشی جانورانه را با جهان جوینده چه نسبتی است؟ خاموشی جانورانه کجا و
خروشان بودن انسانی و پوینده کجا؟ که این هر دو را، با هم پیوندی نبوده، نیست و
نخواهد بود.
ره گم نکنیم؛ کدام پویایی و کدام و چگونه خروشانی؟
نگاه خردک نگر، نگاه بی ریشه و در رویه مانده، همین که از جویایی می شنود و
یا از خروشانی می خواند، یا که از مسؤولیت انسانی و جانشینی خداوند دادگر،
بر زمین چیزی می خواند و می شنود، فریاد خشونت بر می آورد، بی درنگ خود را به
آب ها و آتش ها در می اندازد و با شتاب، «بودن» خویش را در «نابودی» آن که دشمن
می پندارد، می بیند؛ اما آیا باید چنین بود؟ آیا صرف بودن در صف حقیقت،
جواز خشونت را صادر می کند؟ هر لحظه به یاد آوریم که بودن در صف حقیقت،
هرگز صادر کننده ی جواز خشونت نیست؛ حق جویی، ما را مباد که به کام خشم
و خشونت در افکند؛ اما بی درنگ هم به یاد آوریم و با دریغی تلخ بگوییم:
در طول تاریخ بشر، آنان که دل به راستی، درستی و مردم دوستی نسپرده اند،
گاه آن چنان گام خشونت بر داشته اند، آن چنان بر طبل خشونت کوبیده اند و آن گونه
داغ و درفش برگرفته اند که راه را بر جویندگان خردمند راستی، بسته اند و شیفتگان
عدالت و مهربانی را، به کوره راه غم انگیز خشونت متقابل کشانده اند؛ اما هر لحظه
به یاد آریم و به یاد بسپاریم که آدمی با گفت و گوست که شکل می گیرد، با
گفت و گوست که شایسته ی نام آدمی می شود و در یک کلام، با گفت و گوست
که آدمی، آدمی می گردد و «نه» گفتن نیز، از همین گفت و گو جدا نبوده و نیست؛
«نه» گفتن، جزوی است ـ و گاه برترین جزوی است ـ از همین گفت و گو و گفت و گو،
نخستین راه و بهترین راه برای پدیداری جامعه ای نوین و عدالت گراست.
بکوشیم یاران! بکوشیم...
بکوشیم یاران! بکوشیم یاران تا با هم گفت و گو کنیم؛ تا با دیگران گفت و گو کنیم و
با گفت و گو، به هم بگوییم: باید به هر آن چه ناروا، به هر آن چه ضد انسانی و ظالمانه
است، «نه» گفت و باید آغوش گشود به عدالت، به مهربانی، به راستی و درستی و
حرمت انسانی و پاس بداریم یاران! پاس بداریم اندیشه جویان عرفان، برابری و آزادی را؛
همانان که حرمت بلند «نه» گفتن به ناروایی ها را، با بهای شگفت نان و نام و جان
خویش، در گذار زمان و در هر روزگار پاس داشتند و پاس می دارند؛ بر اینان،
سلام جانمان ارزانی باد؛ بر اینان که باورمندان به خداوند دادگرند و هر بیدادگری را،
نشانی از بی دیانتی می دانند؛ بر اینان سلام جانمان ارزانی باد.
بدرود برادران و خواهرانم! بدرود یاران! بدرود.
گلي مي شكفد
و جهان، شكفته مي شود
در چشمي كه او را مي بيند
خاري مي رويد
و جهان، خارزار مي گردد
در نگاهي كه آن را مي نگرد
اينك گلستاني است يا خارستاني
روياروي چشمان تو
پيشاپيش چشمان من
و اينك گردنه اي
گره در گره، باد در باد و حيرت در حيرت...
و چكاوكي...
درآويخته به چنگال باد،ضجه زنان ناتواني...
خار را در پا نشان، يا نشسته خارِ در پا را وانشان
و گل را در ديدگان ببين؛
آنك كوير منتظر است؛
حيراني، واماندگي است
و واماندگي شايد كه مردگي ... .
آه... بهار فرا مي رسد...آه...
و چشمه هاي دلم، بسته مي شود
و در چشم هايم... سر باز مي كند.
آه... بهار مي آيد
و من آه مي كشم... آه...
بهار، آلوده است
اندوه ناك است
غم انگيز و رنج زاي
اينك بهاري، آه آلوده و اندوه زاي
و اينك من، چونان فروغ،
ايستاده بر آستانه ي فصلي سرد...
ديروز كودكي در آفتاب اسفند،
بر كنار ترازو،
ايستاده، مرده بود...
عيد بر تمام مسلمين جهان مبارك باد!
در پاسخ به اندوه یک دوست
چیزی شکسته می شود؛ شايد كه دلي، يا جاني، يا شيشه ي بلورين احساسي
و يا... نمي دانم... هر چه هست، چيزي شكسته مي شود و تو، ناگاه، در لحظه هاي
سنگين شكستن آن، نابود مي شوي، نابود و يا تا مرز نابودي پيش مي روي...
آوار آوار آوار، اندوه اندوه اندوه فرو مي آيند و باز هم فرو مي آيند و تو در زير آوار
فرو می ماني ... از تو هيچ چیز باقي نمي ماند و تو نابود شده اي، يا احساس مي كني
كه نابود شده اي... و زمان مي گذرد... و زمان مي گذرد... و باز نيز...
ناگاه در تو ، جوانه اي مي رويد، جوانه اي شگفت، با سبزنايي شگفت تر، با اندامي
هرچه اثيري تر... تو او را، به ناگاه در خويش مي يابي... اين جوانه را تا حال
نديده اي؛ او ميهمان خجسته ي جان توست و چه میهمان خجسته اي!
شادي انگيز، دل آويز و اميد زاي... از زمينه هاي شكست، جوانه هايي دیگر مي رويند...
هرگز از شكست نناليم، شكست ها زمينه هاي رويش اند...
گرامي شان بداريم!
من، در «لحظه» مي نويسم؛ آري، فقط در اين لحظه:
حالم ديگر است؛ ديگر، متفاوت و غمگين. گرفته ام؛ بسيار گرفته؛ گرفته تر از
ديروز و شايد ديروزها؛ديروزهاي سپري شده و به باد هاي پاييز سپرده.
آري… آه …اما، اما، با اين همه، من همه ي اين لحظه ها را، زهرتر از اين لحظه ها
را، مي نوشم و سخت سرخوشم؛من لحظه ها را، چونان لحظه هاي خوش كودكي،
چـون لـحظه هايي كـه به كبـوتـرهاي دوازده سـالـگي ام، بر پشـت بـام كودكـي،
مي نگريستم، چون لحظه هايي كه در يـزد، در كوچه پس كوچه هاي صميميت،
دوربين به دست، مي دويدم و دوستانم مرا، چونان مجنوني مي نگريستند، چونان
لحظه هايي كه پدر، دستان سرد كودكي مرا در زمستاني يخ آلوده و سرد، بر تن خود
نهاد و وجودم را در كورهي مذاب لذتي كودكانه گداخت و…
من لحظه ها را مي نوشم؛ زندگي را دوست مي دارم؛ سخت دوست مي دارم؛
باور بدار! تو نيز اگر توانستي چنين باش؛ آري، چنين باش؛ از تو مي خواهم…
ديگران چشم به راهند؛ حتي به قول صادقي منش «زندگي چشم به راه است».
دارم مي دوم… .