«اَ اِ شْ مَ»...!    «اَ اِ شْ مَ»...!

آوای این واژه، اَ اِ شْ مَ، وحشتناک نیست؟ اگر آوای این واژه، چنین است، که هست، رفتاری چنین گونه، چگونه است؟ «اَ اِ شْ مَ»، همان «خشم» است و خشم، در نگاه پدران باستانی ما، «دیوی» بوده است؛ دیوی با ویژگی و صفتی خاص: «خونین سلاح»!

از چه رو چنین صفتی، خونین سلاحی، برای این «دیو» آورده شده است؟ از آن رو که این دیو، همواره سلاحی خونین با خود داشته است و چون در نگاه آنان،این دیو، همواره مسلّح به سلاحی خونین بوده، صفت خونین سلاح یافته است.

جالب این جاست که این دیو، دیو خشم، گاه با دیوی دیگر، پتیاره ای دیگر، می آید: دیو مرگ، نابودی و ویرانی... . پرسشی پیش می آید: این همه، گویای چیست؟

چنین وصفی گویای آن است که چه بسا «خشم» با «خون» همراه است و از دیگر سو، «خون»، با «مرگ»، با «نابودی» و «ویرانی»!

هنگامی که در این نوشته، از مرگ و نابودی می گوییم، به درستی در نمی یابیم که چه می گوییم! آن چه گفته شد، روشنگری می طلبد و توضیح می خواهد: مرگ، گاه فرایندی است کاملاً طبیعی:

کودکی زاده می شود، پا می گیرد، رشد می کند، قد می کشد،  نوجوان می شود، جوان می  گردد، میان سال می شود، پیر می گردد، پیرتر می شود، ناتوان می شود، ضعیف تر و ضعیف تر می شود، زمین گیر می شود و ...و... و سرانجام، مرگ... به سراغش می آید: می میرد....؛ این، فرایندی است کاملا طبیعی و کاملا پذیرفتنی؛ امّا... امّا گاه مرگ، ناگاه و  نا‏به‏جا می آید، بلکه ناروا می آید: کودکی، نوجوانی، جوانی و حتّی میان سالی یا...، به کمال نارسیده، ناشکفته و به بار نانشسته، به خاک می افتد، به خون در می غلتد، در نزاعی یا در تصادفی و یا، در خشمی خونین...! آه...! که این جا دیگر طبیعی نیست؛ که این جا دیگر جای دردی عمیق، دردی جان سوزُ و خانمان سوز است؛ دردی که باید بنیاد آدمی را برکَنَد، پاره پاره ی وجود او را بسوزاند و آه از نهاد او برآرد؛ زیرا نمود و نماد خداوند مهربانان دادگر، یعنی انسان، به ناروا و جفا نابود شده است و در خشمی خون ریز، به خاک افتاده است؛ همین جاست که از اعماق جان باید به خشم، این عفریت، این پتیاره، این دیو، نفرین گفت و صدای رسای خرد مهربان را شنید که با لحنی خوش، آرام و مهربان، با چشمانی سرشار از مهر، محبت و داد می گوید:

به یزدانْ که مُلک سراسر زمین
 نیرزد که خونی چکد بر زمین

آری، خشم حقّا که از بدترین دیوان و از ستم کارترین ستم کاران است، تا آن جا که در یک متن کهن پارسی، خشم شریرترین دیوان دانسته شده است و در نهج البلاغه، فرد خشمگین، دیوانه ای شمرده شده است که با خشم خود دیوانگی خود را آشکار می سازدو شگفتا که در این حال، ناگاه گویی مولانا را می بینیم و شعرش را می شنویم که چه مهربان و کارساز می گوید:

خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
جمع نشین ورنه پریشان شوی
طیره مشو! خیره مرو زین چمن
ورنه چو جغدان،سوی ویران شوی
گر تو ز خورشید حَمَل(بهاری) سرکشی
بفْسُری و برف زمستان شوی

راستی که گُل بهاریِ گلستان شدن کجا و خارِ پر زخمِ زمستان شدن کجا؟هش دار که مهربانی انسانی کجا و خشم خانمان سوز حیوانی کجا؟ باید،بر این دیو لگام زد، در بندش کرد و گرنه، این پتیاره جان می گیرد و خانمان ویران می کند. چه خوش گفت، آن مهربان دادگر که: «از خشم بپرهیز و بر حذر باش که آن، از لشکریان اهریمن، ابلیس است» و چه خوش تر گفت: «خشمت را فروخور و به هنگام قدرت، گذشت پیشه کن و به هنگام خشم، بردبار باش...»

این پتیاره، این خشم، همچون فریبکاران و پتیارگان، خود را این جا و و آن جا، در شکل های پیدا و ناپیدا، نشان می دهد؛ گاه در روابط خانوادگی، در رفتار خشن دو همسر باهم، گاه در بازار، در رفتار خشن دو همکار با هم، گاه در فضای آموزشی(!) در رفتار خشن معلّم و شاگرد... که این دیگر زشت ترین است؛ آخر چگونه می توان از مهربانی و دانایی و عطوفتُ و رحم گفت و لبخند مهربانیُ و دانایی زد و این چنین خشن بود؟! چگونه می توان؟! همین جاست که از دیوی دیگر نیز باید گفت: دیو فریب؛ دیوی که لبخند می زند و سیلی می کوبد،خوب سخن می گوید و زشت رفتار می کند از مهرُ و داد می گوید و خشونتُ و بیداد می پراکند و مبادُ و مبادا که من، که تو، که ما، چنین کسانی، چنین پدرانی و چنین معلمانی باشیم؛مباد و...؛ مبادا...

 در فرجام سخن ، با جانی لبریز از آرزوی مهرُ و داد، از خدواند مهربانان دادگر، بخواهیم و طلب کنیم که در هر بهارُ و هر خزان و در هر زمانُ وهر مکان، بسان نسیم گره گشای بهاری، پُر از مهرُو داد باشیم، نه چون تند باد مرگ بار خشونت، پُر از خشمُ و بیداد... خدایا! ای خدای خوبان! ای خدای مهربانان دادگر!

چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشیُ و ما رستگار.

بدرود یاران..... بدرود... .