جوانه ای که از شکست می روید
در پاسخ به اندوه یک دوست
چیزی شکسته می شود؛ شايد كه دلي، يا جاني، يا شيشه ي بلورين احساسي
و يا... نمي دانم... هر چه هست، چيزي شكسته مي شود و تو، ناگاه، در لحظه هاي
سنگين شكستن آن، نابود مي شوي، نابود و يا تا مرز نابودي پيش مي روي...
آوار آوار آوار، اندوه اندوه اندوه فرو مي آيند و باز هم فرو مي آيند و تو در زير آوار
فرو می ماني ... از تو هيچ چیز باقي نمي ماند و تو نابود شده اي، يا احساس مي كني
كه نابود شده اي... و زمان مي گذرد... و زمان مي گذرد... و باز نيز...
ناگاه در تو ، جوانه اي مي رويد، جوانه اي شگفت، با سبزنايي شگفت تر، با اندامي
هرچه اثيري تر... تو او را، به ناگاه در خويش مي يابي... اين جوانه را تا حال
نديده اي؛ او ميهمان خجسته ي جان توست و چه میهمان خجسته اي!
شادي انگيز، دل آويز و اميد زاي... از زمينه هاي شكست، جوانه هايي دیگر مي رويند...
هرگز از شكست نناليم، شكست ها زمينه هاي رويش اند...
گرامي شان بداريم!

ناگریز از هجوم واژه ها